![]() |
![]() |
|
| عاشقانه |
|
به تو اي محبوب من،
به تو؛
كه اين روزها،
نه مخاطب نوشته هاي من؛
كه انگار،
مخاطب تمام شعرهاي دنيا شده اي؛
چيزي برايت نمي نويسم؛
تو انگار كن،
هر عاشقي چيزي براي معشوقش نوشته،
من بوده ام براي تو ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 17:55 توسط سپیده |
|
|
بخواهيد،
تا به شما داده شود؛
بجوييد،
تا بيابيد؛
در بزنيد،
تا در به روی شما باز شود؛...
هرکه چيزی بخواهد،
بدست خواهد آورد؛
و هرکه بجويد،
خواهد يافت.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 17:52 توسط سپیده |
|
|
خداوندا:
تو خود دانی که انسان بودن ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار!!! (شریعتی) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 15:36 توسط سپیده |
|
|
... دو زخم كهنه،
بر دو گونه آسمان است،
آفتاب و ماه،
وقتي تو نباشي.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 13:16 توسط سپیده |
|
|
حرفهاي ما هنوز ناتمام،
تا نگاه مي كني،
وقت رفتن است،
باز هم همان حكايت هميشگي؛
پيش از آنكه باخبر شوي،
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود؛
آي،
اي دريغ و حسرت هميشگي،
ناگهان،
چقدر زود دير مي شود.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 13:12 توسط سپیده |
|
|
گفت شیفته باران شو ، وقتی بیتابی ، می بارد و خیست میکند شیفته باران که شدم ، باران بارید اما هرگز خیسم نکرد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 16:50 توسط سپیده |
|
|
دو تا آدم برفي در دو طرف رود خانه اي با ديدن هم عاشق هم ميشن اونا از عشق هم آب شدن تا شايد تو آب رود خانه بهم برسند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 16:48 توسط سپیده |
|
|
دریای بزرگ،
یا گودال کوچک آب؛
فرقی نمی کند،
زلال که باشی،
آسمان در توست...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 17:56 توسط سپیده |
|
|
وقتی تنها معتمد واسه دلت
مهربونی یک آشناست. احساسات رو بهترین مشاور دنیا می دونی! وقتی قراره راز دوست داشتن رو بنویسی بهترین کلمات دنیا رو کمترین معنا می بینی واسه توصیف محبت ودوست داشتن .........!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 12:21 توسط سپیده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 12:26 توسط سپیده |
|
|
زیباترین حرفت را بگو شكنجه پنهان سكوتت را آشكار كن، و هراس مدار از آن كه بگويند، ترانه اي بيهوده مي خوانيد؛ چراكه ترانه ما، ترانه بيهودگي نيست؛ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 12:22 توسط سپیده |
|
|
به تنهايي مگريز
از تنهايي مگريز
كه گاه آن را بجوي و تحمل كن
وبه آرامش خاطر مجالي ده
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 12:19 توسط سپیده |
|
|
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس نمی داند نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاهم که اورا دوست می دارم...!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 12:52 توسط سپیده |
|
|
حرفي براي گفتن ندارم در هر كدام از حرفهايم كه نوشته ام غمي نهفته است ديگر گفتن ارزشي ندارد سادگي منو ببخش كه خود را در تو خوانده ام براي برگشتن به انتظار مانده ام مرا ببخش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 12:15 توسط سپیده |
|
|
عاشقت خواهم ماندبي آنکه بداني........
دوستت خواهم داشت بي آنکه بگويم.......... درد دل خواهم کرد بي هيچ کلامي ........... گوش خواهم داد بي هيچ کلامي.......... درآغوشت خواهم ماندبي هيچ حرکتي ............... شايد احساسم اينگونه نميرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 12:12 توسط سپیده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 12:10 توسط سپیده |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 12:8 توسط سپیده |
|
|
من ازرنگ قرمز آسمان می ترسم
من از قهر پروردگار می ترسم من از خشم روزگار می ترسم از واژه های پوچ و سبک و ارزان قیمت هراس ندارم ترس من از رنگ سیاه ترانه هاست ترس من از طوفانی ست که در راه است من آخرین دکه ی این بازار ور شکسته ام.....!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:17 توسط سپیده |
|
|
به تو یاد دادم عاشقی را
و دلم می خواست که از تو یاد بگیرم عاشق بودن را
وعاقبت به من آموختی که (منطق) عشق را نمیشناسد
پیشتر ها ازخدا بی خبران می گفتند:
که عشق منطق را نمی شناسد لعنت بر آنها
دستت را از من بگیر. سرت را از روی شانه هایم بردار
عطر نفسهایت را از من دریغ مکن وبگذار با غم خویش تنها بمانم...!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:11 توسط سپیده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 11:59 توسط سپیده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 10:27 توسط سپیده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 10:26 توسط سپیده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 10:26 توسط سپیده |
|
|
دوستم بدار اندکی
ولی برای همیشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 10:25 توسط سپیده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 10:24 توسط سپیده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 10:14 توسط سپیده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 10:3 توسط سپیده |
|
|
.....!!نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يك ريز و پي درپي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته و آشفته تر سازد بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را....!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 9:55 توسط سپیده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 9:49 توسط سپیده |
|
|
شواليه سياه پوش من سوار بر اسب سياهت به كجا مي تازي؟ مرا هم با خود ببر دستم را بگير و بر پشت اسبت بنشان عزيز من بدون تو دنيا سرد است و يخی جايي براي زندگي من ندارد بيا و مرا در آغوش بگير بگذار گرمي دستانت را لمس كنم بگذار ابهت شانه هايت را حس كنم عزيز گلم به اندازه تمام آرزوهاي دنيا دلم براي ديدارت تنگ است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 9:48 توسط سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
من سپیده هستم این وبلاگ مال منه اگه نظر بدین ممنون میشم این وبلاگ تقدیم به..... |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
خدای من بدون شرح!! راز عشق عشق!! این عشق!! |
|
RSS
|